فیلم داستان ازدواج، روایت یک جدایی ناباورانه

به گزارش مجله رویگری، روایت فیلم داستان ازدواج شروع می گردد؛ روایتی که می تواند داستان زوج های بسیاری باشد که در کنار یکدیگر، راهی را شروع نموده اند و ناباورانه تصویر یک بن بست را مقابل خود می بینند.

فیلم داستان ازدواج، روایت یک جدایی ناباورانه

سعید احمدی پویا| چیزی که درباره نیکول دوست دارم این است که او کاری می نماید که آدم ها حتی در موقعیت های خجالت آور، راحت باشند؛ وقتی کسی حرف می زند، او واقعا گوش می دهد.... این جملاتی که از زبان چارلی، همسر نیکول، با جزئیات تصویری بیان می شود، سکانس شروعین فیلم داستان ازدواج است.

چارلی از نیکول می گوید و بعد نیکول از چارلی می گوید و با همان جمله شروع می نماید: چیزی که درباره چارلی دوست دارم این است که سر نترسی دارد و هیچ وقت نمی گذارد مسائل یا حرف های مردم، مانع کاری بشود که می خواهد انجام بدهد.

پازل های تصویری پی درپی ای که جزئیات یک زندگی را بیان می نماید، در چند دقیقه کوتاه روایت یک زندگی شاد و عاشقانه را برای مخاطب می سازد و در همان سکانس شروعین فیلم، شخصیت این زوج دوست داشتنی برای مخاطب ساخته و بعد تصویر کلوزآپ می شود به نوشته های نیکول.

مخاطب متوجه می شود این سکانس پاسخی است ازسوی این زوج به درخواست روان کاو زوج درمان شان برای نوشتن از خصیصه های مثبت طرف مقابل و یادآوری دلایل ازدواجشان؛ همین سکانس، شوکی به مخاطب وارد می نماید که به دنبال واکاوی این نکته باشند که چرا این زوج دوست داشتنی در جلسه تراپی به نقطه جدایی فکر می نمایند.

روایت فیلم داستان ازدواج شروع می شود؛ روایتی که می تواند داستان زوج های بسیاری باشد که در کنار یکدیگر، راهی را شروع نموده اند و ناباورانه تصویر یک بن بست را مقابل خود می بینند.

روایت فیلم پیرنگ کلاسیکی دارد که با بیان تصویری و جزئیات دراماتیک، سعی در به تصویر کشیدن رابطه چارلی و نیکول و واکاوی به بن بست رسیدن این رابطه دارد. در همان سکانس شروعین، شخصیت دو کاراکتر اصلی ساخته می شود؛ چارلی در زندگی روزمره خویش وابسته به نیکول است؛ کوتاه کردن موهایش و حتی بازکردن درِ کنسرو ها به عهده نیکول است. ازسوی دیگر، چارلی در کارش پیروز است و یکی از بهترین کارگردان های تئاتر نیویورک است.

نیکول حواسش به جزئیات زندگی است و چارلی دقتی به این جزئیات ندارد. هر دو شخصیت اهل رقابت هستند و در تعاریفی که هر دو از یکدیگر در سکانس شروعین دارند، صحنه بازی مونوپولی وجود دارد که هر دو با هم رقابت می نمایند و البته شخصیت سومی هم این وسط وجود دارد و آن هم فرزندشان هنری است و او همیشه در بازی مونوپولی برنده می شود و البته از نظر نیکول، برنده بازی همیشه چارلی است.

نیکول احساس می نماید که در بازی زندگی بازنده شده و در مقابل، چارلی پله های افتخار را طی نموده است. نیکول دچار خشم بسیار نسبت به چارلی است و همین سبب می شود که نخواهد در جلسه تراپی، نامه اش خوانده شود و جلسه تراپی با روان کاو را ترک می نماید.

خشم یکی از هفت گناه کبیره در الهیات کاتولیک به شمار می رود که فرد به سبب آزردگی خاطری که پیدا نموده است، به محیط اطراف خود واکنشی ناشی از احساسات و عاری از منطق نشان می دهد. خشم نیکول نسبت به نادیده دریافت خودش ازسوی چارلی، سبب می شود درخواست طلاق و جدایی را مطرح کند.

نیکول به صراحت عنوان می نماید که چارلی او را نمی بیند و به تقاضای او برای تجربه کردن موقعیت کارگردانی تئاتر توجهی ننموده است و حالا او برای رهایی از سلطه چارلی و یافتن خود سرکوب شده اش، تصمیم گرفته است که برای بازی در یک سریال به لس آنجلس برود.

نیویورک و لس آنجلس مانند دو کاراکتر، در روایت فیلم حاضرند و حضور خود را به رخ مخاطب می کشانند. چارلی مردی است که تمام رشد هنری و ارتقای موقعیت کاری خود را در تئاتر های نیویورک تجربه نموده است و از سوی دیگر زادگاه نیکول لس آنجلس است و تمامی خانواده و دوستانش، آنجا هستند و موقعیت های سینمایی و هالیوودی در لس آنجلس برای نیکول فراهم است. این چالش، در پوستر فیلم هم نمایان است و کارگردان در پس زمینه دو کاراکتر، تصویر دو شهر را قرار داده است که کنایه ای به جدال تاریخی دو فرهنگ متفاوت و رقیب باشد.

روایت، المان های رفتاری از نیکول و چارلی را نشان می دهد که در تقابل با خصیه های اخلاقی یکدیگر هستند و به جای یافتن راهکار میانه برای هم زیستی، از کنار آن ها به سادگی عبور می نمایند. برای نمونه، شخصیت چارلی، به شدت بی خیال و بی دقت به جزئیات است.

آن قدر موضوع طلاق برایش بی اهمیت است و همیشه تصور می نماید که نیکول از این بازی طلاق خسته می شود و به خانه برمی شود، که زمان کافی برای یافتن وکیل را از دست می دهد و در روز های انتهای، با تلفن وکیل نیکول، به اهمیت موضوع واقف می شود. جالب است که هم زمان با پاسخ دادن به این تلفن، پاسخ طراح صحنه تئاتر را هم درباره دکور می دهد!

در مقابل نیکول تمایل بیمارگونه ای به مراقبت از خانواده اش دارد؛ مادر، خواهر، چارلی و هری زیر نگاه نگران و مراقبتی نیکول هستند. این دو شخصیت به جای قدم برداشتن برای نزدیک کردن المان های رفتاری، از کنار آن بی تفاوت می گذرند.

چارلی نوع نگاه مراقبتی نیکول را می پذیرد و بدون نیکول، حتی نمی داند برای کوتاه کردن موهایش، چه کار کند و به کدام آرایشگاه برود؛ حتی هری، فرزند این زوج، هم واکنشی مانند پدرش دارد تا جایی که برای اجابت مزاج، منتظر جایزه از سمت مادرش است.

هری ناظر تمامی جدال های پدر و مادرش است، اما ترجیح می دهد با مادرش که نگاه مراقبتی و حمایتی دارد، در لس آنجلس زندگی کند. چارلی این موضوع را می داند، اما نمی خواهد در قضاوت آینده هری، چنین باشد که پدرش برای دریافت حضانت او، کوششی ننموده است.

انتها در سکانسی که چارلی دست خودش را بریده است، به این حقیقت پی می برد که 10 سال زندگی با نگاه مراقبتی نیکول، از او شخصیتی ساخته است که توان مراقبت از خود را ندارد و پذیرفتن مسئولیت مراقبت از هری، سبب آزار هری و خودش خواهد شد.

روایت داستان هویت های مستقلی را می دهد که درهم آمیخته نشدند و به عبارت دیگر، چارلی و نیکول، هیچ کوششی برای ساختن هویت به هم پیوسته نکردند. رابرت نوزیک در مقاله Loves Bond می نویسد: کسانی که پاره ای از ما می شوند، هویت تازه ای می یابند، علاوه بر آنچه داشته اند.

این بدان معنا نیست که تو دیگر هویتی از آن خود نداری یا هویتت به طور کامل در آن ما حل می شود. وقتی به کسی عشق می ورزی، هوش و حواست را وقف خوشبختی او و رابطه تان می کنی. به یاری پاره ای آزمون های تجربی می توان نشان داد که هوش و حواس شخص، متوجه هویت مستقل خودش است، اما به یاری آزمون های مشابه، می توان نشان داد که در مناسبات عاشقانه، چنین حساسیت هایی وجود دارد؛ برای نمونه وقتی شخصی که پاره ای از یک ما است، محبوبش تنهایی به سفر می رود، احساس نگرانی بیشتری دارد تا وقتی هر دو با هم به سفر می فرایند. عاشق و معشوق می خواهند با هم ما بسازند که در آن یکی شوند.

حتی پس از آنکه ما شکل می گیرد، حرکت آن ارسطویی است، نه نیوتونی، یعنی برای تداوم حرکت آن باید مدام نیروی محرکه وارد شود و زوج کار های رمانتیک و خلاقانه انجام دهند. اما وقتی یکی از آن ها می پرسد عشق چه منافعی برای من دارد، از حقیقت عشق فاصله می گیرد. مقصود این نیست که حال و روز طرفین بی اهمیت است، ارزش و جذابیت عشق، بستگی به آن دارد که آن رابطه چه حد برای آن زوج دلنشین باشد.

بی توجهی به این نکته، رابطه چارلی و نیکول را ویران نموده است. نیکول احساس می کرد تمامی پیروزیت ها از آن چارلی است و او در این رابطه زیان دیده و هیچ منفعتی کسب ننموده است. نیکول طلاق گرفت و در انتها روایت، به تمام پیروزیت هایی که انتظار داشت، رسید، اما دیگر در رابطه جدیدش، عاشق نبود؛ دیگر طعم دلنشین عشق را نداشت و هنوز برایش بستن بند کفش چارلی، دلنشین بود. از سوی دیگر، چارلی هم ویران شد و دیگر حتی همان پیروزیت های پیشین را کسب نکرد.

شاید اگر غرور خود را کنار می گذاشت، خواسته های نیکول را می دید، نقطه عطفی در روایت شکل می گرفت؛ وقتی نیکول بیان می نماید که دوست دارد در سریال بازی کند، چارلی که کارگردان آوانگاردی در نیویورک به شمار می رود، بیان می نماید که هیچ گاه تلویزیون تماشا نمی نماید، اما درسکانس بعدی، او را در حال تماشای فیلمی ترسناک در تلویزیون است!

شخصیت های دیگر، هر کدام خرده روایتی به داستان اضافه می نمایند که در خدمت پیرنگ اصلی روایت است. اعضای گروه تئاتر، اولین کسانی هستند که خارج از خانواده درگیر این جدال می شوند و نگران اجرا ها و شالوده گروه هستند و به عبارتی دیگر، نگران خود شان هستند و حتی در سکانسی یکی از بازیگران خشنودی خود را از حذف نیکول و دریافت نقش او، اعلام می نماید.

شخصیت های سریال نیز، از طلاق نیکول خشنود اند که چنین بازیگر خوبی به تیم آن ها اضافه شده است؛ به عبارت دیگر، همه از زاویه منفعت خود شان به رابطه یک زوج نگاه می نمایند. حتی نورا که وکیل نیکول است، سعی می نماید با هر ترفندی، برنده بازی دادگاه باشد.

البته این تقلا و کوشش نورا، طعنه ای به ساختار فرهنگی، اجتماعی و حقوقی تبعیض آمیز میان زن و مرد است. از سوی دیگر، چارلی وکیلی انتخاب می نماید که نگاهی انسانی به رابطه این زوج دارد و حاضر نیست به هر بهایی، شخصیت طرف مقابل را ویران کند. اما چارلی در مقابله با ترفند های نورا، تصمیم می گیرد وکیلش را عوض کند و وکیلی از جنس فرهنگ و ادبیات نورا بیاورد.

تقابل دو وکیل، به زیبایی نقصان ساختار حقوقی و نظام قضاوت را به تصویر می کشد؛ ساختاری خشن و بدون انعطاف در برابر شرایط های ویژه اشخاص مختلف، سبب می شود دادگاه، صحنه بازی وکلا شود و واقعیت بیان شده از زبان وکلا، فاصله بسیاری با واقعیت جاری داشته باشد.

وکلا موکلان خود را مجبور می نمایند واقعیت جدیدی خلق نمایند تا از امتیازات قانونی بهره مند شوند؛ به چارلی پیشنهاد می شود آپارتمانی در لس آنجلس اجاره کند تا برای دادگاه ثابت شود که از یک خانواده لس آنجلسی است و بتواند حضانت فرزندش را به عهده بگیرد.

این رویکرد سبب می شود موقعیت دادگاه به تلخ ترین لحظات زندگی این زوج و تاریک ترین سویه روایت تبدیل شود. هر دو وکیل، از خصوصی ترین لحظات و شخصی ترین عادات طرف مقابل، برای به لجن کشیدنش بهره می جویند و استدلال هایی می نمایند که هیچ کدام از این دو نفر، به آن باور ندارند و انگار می خواهند داد بزنند که این تصویر ارائه شده در دادگاه از چارلی و نیکول، اشتباه است و همسر من به این فضاحت نیست.

پس از هجمه سنگین در دادگاه، دو شخصیت ویران شده، تمامی خشم فروخورده خود در 10 سال زندگی را به صورت هم پرتاب می نمایند. بازی هر دو بازیگر، اسکارلت جوهانسون و آدام درایور، در این سکانس که بی شک سکانس طلایی فیلم است، بسیار درخشان است.

سیر روایت و فوران خشم دو شخصیت که منتهی به گریه و درماندگی هر دو می شود، به زیبایی تصویر بن بست زندگی این زوج را نشان می دهد؛ زوجی که نه تاب جدایی دارند و نه توان ساختن رابطه ای تازه.

این سکانس در تقابل با تصویر سکانس جلسه تراپی واقع شده است؛ در آن سکانس، روان کاو از آن ها خواست که ویژگی های مثبت طرف مقابل خود را به روی کاغذ بیاورند. در سکانس آخر، وقتی هری کاغذی را که نیکول در جلسه تراپی نوشت و نخواند، پیدا کرد و با یاری چارلی خواند، این حسرت برای مخاطب ماند که ای کاش نیکول مهار خشم ویرانگر خود را در دست می گرفت و این نوشته ها را در همان جلسه می خواند؛ شاید روایت انتها دیگری پیدا می کرد و این گسست ناباورانه رخ نمی داد.

در کتاب کهن هنر رزم اثر سون زو که از اولین کتب کهن بشر در طراحی استراتژی و برنامه ریزی به شمار می رود، وقتی به صراحت از خصیصه های خطرساز سرداران صحبت می نماید، به آن ها هشدار می دهد که اگر خشم گیرند، به سرعت شرمسار خواهند شد.

سکانس انتهای که نیکول بند کفش چارلی را برایش می بندد، حسرت و شرمندگی در نگاه نیکول دیده می شود و جمله انتهای نیکول در نوشته اش در جلسات تراپی به یاد می آید که نوشته بود تا ابد چارلی را دوست دارد.

منبع: فرادید
انتشار: 30 اردیبهشت 1399 بروزرسانی: 6 مهر 1399 گردآورنده: rezaruigari.ir شناسه مطلب: 818

به "فیلم داستان ازدواج، روایت یک جدایی ناباورانه" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "فیلم داستان ازدواج، روایت یک جدایی ناباورانه"

* نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید